تبليغاتX
بادگيرکاهگلی

برای تو، که از آذرخش نگاهت واژه می ریزد، چونان بخارات فصل که گِرد گَرد

واژه های سهراب می رقصید .که بی تردید تو سهرابی دیگری.

تقدیم به شکوه تنهاییت.. 

امير عباس مي گفت :‌

"صفحه الهه ی ناز من سوزن خورده است "

مي گفتم ؛ حالا چه مي خواند ؟

مي گفت: چه فرقي دارد، آسمان يكرنگ است! دولت بيدلي را .

يادش به خير ؛ دره پريان و كوير و پائيز ابيانه

با د كه مي وزيد

بيدواره ها نشان خانه ليلا مي شد

مجنون بيچاره !

بركه آب سيد علي ،در سياه مشق افراها گم

در اختلاط سايه ها، نوري ترا تا عظمت خورشيد بالا مي برد 

و تا باران دوباره؛ التهاب باغ لبريز بوي آرزو بود. 

آوار لحظه بود بر حجم ناتواني اين درد بي شمار

تا اوج هاي نارس اين صبح شب نوشت

اين بره ی نجيب تمنا را

در مرتع نیاز و تجرد رها كند

يادش به خير

عقرب، كوير دلدادگي را با كنايه در حسرت پرواز نیش مي زد.

و آسمان همين جا ، آئينه اي مي شد براي تماشا

چقدر در وسعت كوير تنها بودیم، بي هيچ ديوار

يادم نمي رود

مي آمدي، در باغ ها مجاور ني زار سرنوشت

از شوق يك انار تكيده

بنشسته پيشاني قنوت درختان را

فرياد مي زدی

محمد !

نگفتم ابيانه دنياست!

مي بيني ؛

لاجورد آسمان ، نارنجك خرمالو را در خيال دل مي تركاند

خیس توان نداشته ، خاموش نگاه درختان برسرم هوار مي شد.

يادش به خير

در پيج و تاب راه سخت بود

اينهمه نه پيدا و نه پنهان ترا

اینهمه راه آمدم، که تو باشی!

به آتشی از پس نهان این شب ها حلقه ی عشق باختم.

به آهی تب پرواز

شوق این راههای ندیده

وهم این جاده های هماره

این همه راه آمدم

که تو باشی!

 

   با ناله های خیس دلم گل کنی و باز

    در لابلای عطر نفس پر کشی چو باز

  خاموش آب و ماتم آئینه ات قبول

 این رفتن و نیامدنت رسم دیر باز

...........

بلند بادا، شکوه عصمتی که جاری هستی وامدار کوثر اوست

سرمایه ی زلال تو بانو اگر نبود     این باغ های معرفت آب روان نداشت

................................

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:10  توسط محمد ثابت ايمان  |