آمدم سر كوچه ي قرار
نبودي!
ماندم به التماس عبور ثانيه ها
ترديد بر جانم افتاد
نكند چهارشنبه روز ديگريست..
نه درست آمده ام.
نيامدي بانو چهارشنبه ي بعدالظهر را هم برسر زبان ها انداختي.
حالا من بودم و خرمن خرمن آرزو كه از دانه دانِ دل
در ترديد شايدها مي آيد
بر باور ديگر نمي آيد ها مي كو بيد..
سرتاس جدايي!
نيامديو بره ي تو دلي خواهش من
تا هوس عطر پو نه هاي پس از باران مي رفت
كه خيال خام بازي گرگم به هواي كودكي، خواب عافيتش را ربود..
باد مي آمد..
دستان التهابي بر سرگرداني من اصرار داشت..
رها مي شدم.
چقدر از اين بالا حجم همراهي تو زيباست!
.نيستي و خيال راه را پر كرده اي .
راستي
تو كه اين گونه برشبيخون رفتن پا نهادي
از كدام پنجره آمدي كه من ..؟
يادت هست ..!
تازه سيزده بهار افسانه مي خواند مادر بزرگ قصه در گوش جان
كه تا كوچه ي احتمال باران همراهيت كردم
نكند ناوداني آشفتگي سرايد و نباشم
از پروانه ها مي گفتي ودل..
داستان پيله هاي ناتمام را گفتم
ترسيدي ..
نكند ما هم ..
دلداريت دادم و گفتم،
تو پروانه شو !
شاخه ي ترد خيالي از گل با من .
نگريستي و گريستي ..
گفتي اينگونه كه تو به دلدادگي مي نشيني
عشق آبستن است و حادثه تسليم.
خنديدمت بانو
حواي كدام راه نرفته اي كه اينگونه بر درخت آگاهيت سيب نياز مي رويد..
خاتون هزار رسم دل پريشي در نسيم نگاهت آشفت ..
گفتي عشق را چه مكتب است؟
عاشقي را چه آيين؟
اصلااز كدام سو بايد رفت؟
گفتم
سهم الارث آدم است..
بانو!!!!!!
نشنيده اي همه مي گويند آدم شو!
يعني عاشق شو..
عاشق!
بيچاره عاشق .
بركت سفرهاي مداوم پدر، براي ما بچه ها زياد بود..يادم نمي رود،همه ي نام هاي تجاري چسبيده بر اجناس خارجي، براي يكبار آويزان تابلو وجود ما شده بود..
ساك هاي سوغاتي در اتاق پنج دري خانه بر روي هم انبار مي شد، همينكه هرم عطش بابا ازآمدن مي افتاد، كربلا حسين بچه ها و ميهمانها، مسير اتاق پنج دري را با پستو هاي پيچ در پيچش نشانه مي رفت..اين تازه اول ماجرابود..اما دريغ از يك دلخوري كه فراواني بيداد مي كرد از ناحيه نيت و دل بزرگي هاي پدر..آنقدر رفته بود و آمده بود كه هيجان آمدنش در برخي از سالها فروكش مي كرد وانگار نه انگار كه پدر، ساكي هم دارد وبايد به استقبالش برويم.. مسيراشتياق ماكم كم از لابي انتظار فرودگاه به ورودي شهر واز آنجا به ترمينال و در نهايت، به خانه مي رسيد..
مي نشستيم و مي گفتيم، هركس فلاني رابياورد پدر را هم مي آورد..
آخر كم نبود سالي 3تا 5 سفر ...
گاهي اوقات به اين همه شعور بچگي ما مي خنديد و با لهجه ي كا شي غليظ مي گفت:
با پَي هزار تومَ پول، لبنان و شام و مصر و مكه و مدينه..تازه گاي هم سري به عتبات زدم.. اما دريغ..! دريغ از دورون شاما..
با اي پول تا سلطو ممد باقرم شاما رو نمي بُرن.
بالاخره هرچه بود، پيمانه ي بود ونبود ما را لبريز مي كرد به سالي چند بار..
يك روز سرد زمستاني كه حسابي از ناحيه سوغات پدر، تابلو نه شرقي نه غربي برندها ونامهاي خارجي شده بودم ..مملوك و سرخوش به لباس ها وكفش رنگ به رنگ، درزير كرسي ساده ي پدر بزرگ ديده شدم ..
خدا بيامرزد؛ از بچگي هر وقت ما را مي ديد شاعريش گل مي كرد و جان مي گرفت و از اين دولت، همه ي ديوان هاي روي طا قچه را به دايره ي مس سيني كرسي اتاق مي سپردو به رسم پهلواني هماورد مي طلبيد..
محمد ! تو از رو من از حفظ.....
بسم اله عاشقي اش گل مي كردو مي سرود..آنهم چه بسم الهي، چه شروعي!
چه نمكي در اداي اشعارو چه حق گذاري از وادي فراخ كلمه ..
كه مي گفت :
محمدكلمه جان داردو بايد تكريم شود،شعر را درست بخوان! حق كلمه را ادا كن!هر كلمه يك بار دارد وبايد از مخزن ذهن تا مجراي بيان را درست ادا شود..من پشت همان چهار پايي كرسي مي آموختم از حافظ ، رهي، سعدي، ملك الشعرا، ايرچ وحقيقت اختر گونه ي پروين ..اما با چه لحن و چه زيبايي شگرفي ..!!
تازه سيزده ساله مي شدم كه شيريني بيان پدربزرگ با حركات دست ها و چشم ها به آيين درويشي، در جانم ولوله مي انداخت.. حس مي كردم كه بايد به رسم قلندران ميدان عشقِِ سيلي خورده ي روزگار، ملقب به رندان پاكباز عرصه ي حماسه وارد گود شوم و دايره ي اين مكتب را به قدر فهم ودرك، ميان باشم..عجب هوسي وعجب خيالي در سر داشتم من..!
تا او چه خواهد از اين همه دل افروزي ها....
آمدم! اما چه آمدني..
آي پدربزرگ! يادم نمي رود در پشت همان لباس هاي زيباو به اصطلاح گرم در حاليكه سردم شده بود تو را خطاب كردم كه بابا: يعني تو در اين اتاق سردت نيست.. و اكتفا كرده اي به چهار پاره ي كرسي وچراغ شعر. همين!
وتو به آيين قلندري، دستي برسبيل تعريض آويختي وچخماق هيبت را از مرتبه ي افق استغنا پيچاندي و با غروري ازسمت مشرق بي نيازي گفتي ..
محمد!!
خدا سرما را به اندازه ي بالاپوش بندگانش مي دهد..همين.!
عجب..! مگر مي شود يك بوم و اينهمه هوا..
نفهميدم بابا، نفهميدم!
تا روزگار مرا مبتلاي فهم اينقدرم كرد كه بالاپوش يعني چه..؟ اصلا سرما چه كاره است..؟ بندگي را چه آئينست تا بندگان را چه قسمت و خداوندي را چه حكمت...؟
بزرگ شدم .اما عجيب و غريب و نا فهم بود، آنهمه، تا قابل فهم شوم راز اين وادي را.
زمستان بود وشب و حياط بالادستي اتاق پنج دري وسايه ي بادگير كاهگلي افتاده بر جان خطايي هاي مفروش پشت بام و زوزه ي گاه به گاه بادي كه از پشت بادگير، كاسه مسي محافظ چراغ نور را تكان مي داد، از بالاي همان تير چوبي فراز شده..
من با يك لا قبا خودم را پيچيده بودم در حجم نا كافي لحاف تجرد..آنهم نيمي در زير ..نيمي در رو..دلخوش به اجاق گرم مسند عرفان حافظ دربالا ي سرم و سوسوي ستاره اي كه به آيين روشني، شب آرام كوير را شكوه مي داد در اميد دولت خواب ..
تازه التماس هاي مادر را پشت سر خيال تو مي گذاشتم وبي اعتنا به دستان خواهش او زمهرير بهمن زمستاني فصل را به سخره مي گرفتم....
((محمد! ..مادرم بيا پايين..هوا سرداست ..مريض مي شوي مادر.. لجبازي نكن ..اون بالا چه كار مي كني..مادر..))
واي مادر،نمي داني ..نمي داني..
نمي دانم من دچار بودم يا تو..
من مي سوختم هُرمِ نفس هاي راه را يا تو..
من اسير بودم خاطر خيالي را يا تو..مادر!
هنوز قامت تكيده ي بيمارت، با دستي به پهناي درد هاي دولت بيدلي بر سينه، جان سراسر تشويشم را سايه دارد وخوب مي دانم تحمل رنج هزار هزار درد بي درمان اجابت معصوميت التماس نگاهت در شب هاي سرد زمستانم نيست..
........................................
بخشي از نور تير چوبي چراغ برق، نيم رخ بادگير كاهگلي را چه زيبا روشن مي كرد ..تو گويي از لابلاي پرده ي چين چين سياه آسمان، اتاق فرمان نور، پرژكتور حقيقت را برنقطه ي حساس بازي مي اندازد تا حريم نگاه باز شده و ببيني آنچه بايد ببيني، كه اگر نبود، انعكاس دوباره فرش مخملي نوركاهگل ها از بادگير، برتاريكي وهم خطايي ها..
حافظ كي معنا مي شد، در دلشوره هاي بي خوابي شب من..؟
"شبي كه ماه مراد از افق كند طالع بود كه پرتو نوري به بام ما افتد"
.................................
ادامه دارد..
در غم هاي تو آويختم
زمان گذركرد..
هر آينه به تابي تب شدم
اندوه نبودن ها
از هابيل تا قابيل
مسيح درد بر دوش هبوط مي كشاني
تاوان سيب پرهيز را!
اين همه را به سرانگشت حيرت انداخته اي
كه چه؟
ازتنهايي بدرآمدي..
غيرتت برآشفت..
به تماشا نشستي عظمت صنع را..
پاسخ آمدي فضول ملائك را..
"انا رِبكم الاعلي"؟
حالاشده اي اينهمه چرا
چرا ؟
بر سردر سرايت نقش بسته
رب العالمين
كوتاه بيا..!
خسته ام..
شش دانگِ هفت پرده ي دل از آن تو، كوتاه بيا
برگيرو.. در گيرو.. سر گيرم..
بدانم.. بخوانم.. بمانم.
هزار كرسي افعال و انفعال شكست
هنوز خواهش استفعل مرا كشته
استجب ..يستجب..استجاب كن..
مُستجاب شو!
دارم كم مي آورم..
نكندبركبرياي تكبر بي چون تو ننگي شوم..
كه به سرمه ي خاكستر هزار دوزخ زيبا نشوم.
"ما غرك بربك الكريم"
درياب !
به "كمثل الحمار" دهِ پايين رحمتت ..
نه آن بالاي بالاي بالا
كه آن پايين پايين پايين!
"بل هم اضل"!
برگير و برو
شبدر ايمان را
تا اول نمي دانمِ كي گل خواهم شد.
بهار باش!
"كن فيكون" برزخ بيداريم را ..
.
.
زيبا تراشنده..؛
هفت اقليم جهان را،به تمناي تو رفت
دل ديوانه كه ديشب، به تماشاي تورفت
...................................