ظهر دم كرده ي تابستاني لجباز، خيال خواب و زندگي را در خود مي پيچيد.
همه ي سهم تو از بودن،
سراسيمگي اكنون وقت بود و ثانيه ي تشويشِ نمي دانمِ بعدالظهر..
تمام راهها را رفتم و همه ی نسخه هاي پريشاني را آزمودم ..
چيزي عايدم نشد كه نشد.
از موسيقي تا ني نوازي ..از حافظ تا سهراب
بچه هاي اتاق، مثل اول دبستاني هاي گوش به حرف مامان بده، سكوت مبهم خلوت اتاق رابا افتادن بر روي درس و كتاب پر كرده بودند.
نه از شوخي خبري بود، نه از خنده.
واي كه چه استعماري مي كشيدم از وزوزهاي نارس دل وغربت هاي هم اتاقي هاي بي درد..
هدفون تغزل؛ تا سردرِ عرفان حافظ پيش رفته بود. كه با آخرين نغمه از جا كنده شدم؛
بر آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سربلندي بر آسمان توان زد
تا آسمان نرفته كه هيچ، از دوم طبقه ی تخت نيز فرود آمديم.
ساعت 2 بعدالظهر تابستاني اهواز ..خوابگاه دانشجویی شهدا..انتهاي خيابان پاداد..
براه افتادم.
حالا كه از ماندن نتيجه اي حاصل نمي شود مي روم و كمي قدم مي زنم..
باكرگي ذهن همسفران، فشار قبر بود وعذاب الیم..
هر چه بود به جنونش مي ارزيد تصميم پيش رو..
مشهور بود بين باكره ها هركس در اين ساعت خوابگاه را ترك كند؛
يا ديوانه است يا عاشق.
من نه ديوانه بودم، نه عاشق.
سرگردان ميان حيرت دو نگاه،.. بیهيچ كلام، بي هيچ ..... تا اينجاي ماجرا،
.نه ديوانه است، نه عاشق.
دچار است، تا آنجا كه زمزمه ي حيرتِ ميان دو حرف، گم نشود..
دچار .....!
براه افتادم .
كجا بروم؟
چه جوري بروم؟
خودم را كنار پل سياه، در مسير مزار علي بن مهزيار، مقابل يك آرايشگاه مردانه پیداکردم.
نگاهم به چهره ی سراسر تشويش و خاطره ام افتاد، ديدم عجب ميرزا كوچكي شده ام خبر ندارم.
با ما چه كرده اي ..؟
اي..!
ابنالوقتيم گل كرد .
آقا سلام.. وقت داري؟
بيچاره تا نگاهش به جنگل مولاي موهايم افتاد نگاهي معصومانه به مقراض وشانه و موزر كرد و گفت:
يا علي، وُلِك..
شرجي ترين آواي يك لهجه، ازشرقي ترين نقطه ي تابش، بر اشراقي ترين حال روي زمين، وزيدن گرفت.
وزوزوزوزوز..
خبري در راه بود....
مثل بچه هاي خوب نشستم روي صندلي چرخدار اوساي سلموني ..
اول كفن پوشم كرد، بعد تيغ آويخت ..
منگي حالم عنان سر را بدست باد سپرده بود كه هيچ، فرمانهاي بي چون و چراي اوسا هم مثل بچه شوفرهاي تازه راننده شده، اتول كله را به چپ وراست ميكشاندومي برد و مي آورد كه ؛
ناگاه......
خلوت موهاي جلو پيشاني مرا متوجه عبارت آينه هاي مجاور كرد..
حقيقت هاي دمِ دستي.
در قاب پيش رو،عبارت ترسيم يافته بر جان آيينه ي پشت سر جلب نظر می کرد.
امابه همين اندك ؛ شد......نشد.
شكافي از جنس همان جدايي هاي نا مربوط، ميان دو قطعه از آيينه پشت سر را دچار فاصله مي كرد
تا چيزي از جنس ترديد آفريده شود..
كه شد يا نشد.
هميشه اين حرف نون با آيين ها ومسلك هايش، درد سر اوضاع بي سري ما مي شد.
روي محكم كردم، خودم را از زير تيغ اوسا نجات دادم و،
گفتم:
ميشه من يه نگاه به پشت سر م بندازم آقا..
دوباره با همون لهجه ي اشراقي گفت:
ياعلي.. ياعلي
چرخيدم....
در حيرت نگاه و آيينه،
نور وچشم،
رقص سروشمشير ..
عبارت حك شده ي جان آينه تابيدن گرفت.
شد شد، نشد نشد، توكلت الي الله
زيبا شده بودم..
زيباترمي شدم...
زيبا تر خواهم شد......
كنج غم عشق و سوسوي نگاه تو
اي واي بر دلي كه نبيند جما ل تو
لبريز شد هواي سرم در هواي تو
بازا كه پر شدم ز خيا ل خيا ل تو
ادامه دارد
و فاصله
.
طعم خيا لت را
آميخته با عشق
تا نازکای خلوتی ترد
مملو از عبور
در می آید و نمی آيد
جان گيرد ...
نه آنقدر که ببینمت
نه آنقدر كه بیاویزمت
نه آنقدر كه نباشي
پس باش!
كه چاره همين است
بودن را.
وگرنه؛
تو عشق را ازسراين سفره بردار..
عصمت هزار یوسف چاره نخواهد كرد
قسمت نان را
بي هيچ زليخا!
تو عشق را از سر اين سفره بردار..
فرهاد را كجا رسد ارتفاع تيشه
بي هيچ شيرين!
تو عشق را از سر اين سفره بردار..
بگذار عاشقی بماند!
رنگي ، طعمي، بويي، خيالي
لذت دیجورِ شبِ لاجرمِ قفس را
بگذار!
راه بماند، درد بماند، ناله بماند
رفتن ها و کشیدن ها و بردن ها را
بگذار بماند اين همه .....
هزار قصه ي شوقم، برآمد از شب تار
نیاز من به تو از حد اشتیاق گذشت
اي ا لهه ي نا ز..
اي الهام نيا ز
ربي ربي ربي
از غيرتو هراسانم
ربي ربي ربي
بپرو
آنگونه كه دميدي در ازل
به هر سو كه
توخواهي .
به هر طرف
كه بايد.
"ادبني ربي
فاحسن تاديبي"
ماراهم.
" الهی وربی من لی غیرک
رب اني مغلوبٌ فانتصر".
طواف عشقِِِِ؛ِ بر حاجی نینوا مبار ک...
"چه می بود این که در پیمانه کردی که عالم را همه دیوانه کردی"
ای آینه چو بر سر این نی، نوا شدی
آرام لحظه های دلم، نینوا شدی
بالا بلندِ دلشده ی کاروان به پیش
از نوک نی ضمانت شاه و گدا شدی؟
در حیرتم که باده ی تقصیر خلق را
پیمانه ی عجیب وغریب بلا شدی
اینگونه آفتاب حریم پیاله را
از تشنگی به کام زمان بر ملا شدی
یک سیب از تغافل باد و گناه مرد
صد باغ از این لطافت غم در هوا شدی
بر زشتی گناه نخستین و آخرین
ای آفتاب روشن حق خونبها شدی
این کوچه ها که وا شود از عطر یا حسین
صد پنجره به داغ دلم مبتلا شدی
ما را ببخش، قصه ی درد و اجابت است
این ناله ها که از سر غم در عزا شدی
" گفت چرا...؟
۷۲ دلیل آوردی.."
طواف عشقِِِِ؛ِ بر حاجی نینوا مبار ک...
خسته
زرد
آسمان را به سخره دارد اين برگ
از این دست باش....
اينگونه بازي كن
سهم
تقديري ناگزير را.