"دل نهاده سر، سوي كوه ودشت ازپي علي، رفت وبر نگشت"
درخم پنهان تو پيدا شدن
زنده ي اين جمع تماشا شدن
خسته ي تقديري زنجير را
بسته به زلف تو وزيبا شدن
باز كن اين حلقه ي گيسوي را
مهر بزن لايق و معنا شدن
ليلي دربند دل خويش را
صحبت مجنون سراپا شدن
اينقدرم هست دراين بي كسي
مهر تو را دولت بابا شدن
باز بزن هلهله ي عشق را
نغمه ي داوودي مولاشدن
سلسله در سلسله آرام كن
قصه ي رنج دل و تنها شدن
مي شود آيا زسر لطف تو
نيست شدن هيچ شدن يا، شدن
خم غديراست دراين باديه
ذره ي خاكي به تو مينا شدن
شعر پدر بزرگ را ربوده بود.
پدر را كمي...
و مادر؛
رديف همه ي شعر هاي عالم را قافيه مي شد.
اتاق پنج دري خانه ي ما آغاز پيوند من با شعر بود.
هفت سالگي من، با اتاق آئينه گذشت.
نيمي از سقف وبه تقريبي تمام دور تا دور اتاق را آئينه ها پرمي كردند.
هرجا آيينه اي مي افتاد، پدر شعر مي گذاشت ....
شعر در كودكي من جاي آيينه بود.
بعد ها دانستم، خود آئينه است .
اتاق را در حافظه ي خويش دور مي زنم ..
ودرقاب هاي شكسته شعرهاي تولد يافته در باور پدر را مرور مي كنم .
تو گويي پيشاني نوشت شعررا جز اين نيست كه بر شكسته جايي، دامن بگيرد....
"هر بد كه مي كني تو مپنداركان بدي
ايزد فروگذارد و دوران رها كند
قرض است فعل هاي بدت نزد روزگار
تا هر زمان را به چه روزي ادا كند "....
چون آئينه انعكاس مي داد شعر؛ آنچه را مي ديد . آنچه را مي شد.
روزگار بود كه مي گذشت. من نيز با اودر گذر.
پدر، كاروان دار خانه ي خدا بود. از همين بركت تا هفت سالگي به چهار نوبت نصيب شد....
عظمت ميقات...
ستيغ كعبه بود و لذت احرام گونه اي از آن همه، كه در گوش جان است هنوز،
به التماس پدر.....؛
لبيك؛ اللهم لبيك.......
به طواف آئينه ها دراتاق پنچ دري خانه ادامه مي دهم تا به مدد،
خاطرات ايام رفته..
روزهاي ناتكرار..
معصوميت هاي كاهگلي....
وگذشتن هاي لاجرم ....
شايد گشوده يافتم، پنجره ي نديده ي يادي را،در پستوي راحت زمان ، شايد،.....
هنوز عطر كبوتران چاهي پس از "باران" در قنوت بادگير ها جاريست
كه پدر، با شعري در قاب آئينه ظاهر مي شود...
تيغ تيزي گر بدستت داد چرخ روزگار
هرچه مي خواهي ببر اما نبر نان كسي
اتاق آئينه خلوت مرا مي جويد و آهسته آهسته كودكي ام تمام مي شد.....
ادامه دارد.....
عجيب زمانه ايست،
سرد و آهن گون
استوار برفراخناي حقيقتي بنام پايان دوران
به كام هر چيز وهركس
جز انسان!
وقتي سنگين سنگين بر دوش مي كشي بار ديگران را
گلواژه اي به نام ايثار مي زيبد
قامت راهي از اين دست رفتن را
بايد رفت....!
تا فلاخن زمان
سنگ اميد را به پهناي كدام آرزو درافكند
و شكوه باره ی انسان
به آبگينه ي كدام رنج عظمت گيرد
كه انسان بودن
خود آغاز است.
آغاز راه....