پرده ي اول:
بهار بود و رمضان وغروب آفتابي كه نزديكي افطار رانويد مي داد، اشراق را به قصد خانه ترك نكرده به اتفاقي ساده دلواپس شدم، در بي تابي تمام خيابان درختي را به فكر فرو بردم. اذان در حال تلاوت بود كه در خانه به رويم گشوده شد، سفره افطار، انتظار چشمان مسيح، زبان روزه و دلي بند خورده ...عجب معجوني است ، استجابت دعا را.... مغرب را خواندم و بر سفره نشستم . كه ناگاه دست هاي كوچك مسيح بالا رفت، دعايي كرد: خدايا ..............
متحير ماندم،همان چيزي را خواست كه سبب دلتنگي ام شده بود. بدون آن كه بداند بدون آن كه حرفي زده باشم. اشكي راه گونه را لغزيد، استجابت دعا دو چندان شد. بوسيد مش، ازاين كه براي شكستن هاي من بهانه مي شد، شاكر بودم. سفره جمع نشده صدايي سكوت لذت بخش اتاق راخورد تلفن بود و سعيد، براي برگزاري جشنواره ي اقوام ايراني اطلاعات مي خواست در مي دانم ونمي دانم، در دارم و ندارم وقت، سخن به قبولي مسووليت برگزاري برنامه كشيد ومن پذيرفتم همه چيزش را...فرداي آن روز براي من كه جز حوزه هنر و بحث فراخ طبيعت در دامان فرهنگ تجربه اي نبود خبر برگزاري جشنواره اقوام در كوي دانشگاه مسرت بخش و خوشايند آمد. به فال نيك گرفتم.از همان روز كوي دانشگاه را به قصد كسب تجربه و نگاه زير پا گذاشتم .اين اولين تلنگر وطن بود... با همه ي رنگ ها و داشته هايش. خود را در گوناگوني فضا غرق مي ديدم،
من متولد مي شدم در باور كپر و خساست حصير، من متولد مي شدم در شالي شمال، در گرمي جنوب، من متولد مي شدم با برنو، با سرنا، و دو تار جنوب خراسان بود كه مي نواخت، اين همه مسهوري را در فضاي خمارآلود اميرآباد.
آن روز رابه كسب اطلاعات گذراندم از همه براي حضور قول گرفتم و شادمان از اين وضعيت به قصد بررسي اوضاع به اصفهان رفتم و اين اولين سفر بود ولي نه آخرينش، كه به نزديك سي سفر انجاميد با هدف بررسي و هماهنگي هاي لازم........
پرده ي دوم:
هماهنگي حضور بيش از هشتاد درصد اقوام به دست آمد، اما هرچه تلاش كردم از كرمانشاه خبري نشد كه نشد.به جز حضوري مختصر در غرفه ي صنايع دستي...... در جانمايي ورزشگاه تختي هرچه كردم راضي به عدم حضور آن نشدم با خود كلنجار مي رفتم تا تصميمم جدي شد.... بيستون را مي سازم با يك سن بزرگ، كوهي و شكافي ، تيشه اي و فرهادي، شيريني و.......
انگيزه و محوريت طرح را شعر رضا قراردادم .
شوكران در جام ها انبوه ماند تيشه هامان در شكاف كوه ماند
به موازات هماهنگي حضور اقوام، بيستون نيز بالا مي رفت . ودر تمام مدت مصرعي از حافظ با من بود و در جذبه اي از شور وشعورومستي به بيستون و دل طراوت مي بخشيد.
ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغني ست
عجيب حالي بود دل را و عجيب تر بيستون با فرهاد وشيرينش، كار نزديك اتمام بود كه در شكافي از كوه تيشه اي كاشتم و پايين آمدم.
هنوز عطر اساطيري فرهاد بر مشام سنگ ها جاري بود، از ضربه ي اولين تيشه.
اصفهان را به قصد تهران ترك كردم تا با زمينه سازي در مورد كار تهران، بتوانم هفته اي را در مرخصي باشم و برنامه را مديريت مستقيم كنم، دو روز مانده بود به اقتتاحيه دوباره تلفن سعيد به صدا آمد:
((سلام خوبي، همه چيز روبه راهه، مراسم افتتاحيه را كنداكتور كردي، هادي خانيكي و روساي دانشگاه هاي سراسر كشور به همراه استاندار و حاج آقا زم مراسم را كليد خواهند زد...آماده اي؟))
گفتم : اميد به حق.
ادامه داد:
((جام جم امروز را بخوان .خانمي به نام اميدي مدعي سي سال تجربه در حوزه لباس اقوام است اگه تشخيص دادي به برنامه اضافه اش كن.....))
خنده ام گرفت .تا حالا شهردار و تيمش از دست درخواست هاي كج و معوج ما سراسيمه بودند و حالا من در دقيقه ي نود بايد تصميم مي گرفتم، البته به اختيار... با شناختي كه از خودم داشتم سريع دست به كار شدم چون اگر به دلم مي نشست بايد مي بردمش.تلفن نگارخانه ي نياوران را از 118 گرفتم و قرار را براي ساعت 17گذاشتم .اين درحالي بود كه تا اتفاق اصلي 36ساعت بيشتر وقت نمانده بود.وارد نگارخانه نياوران شدم .بانويي به تمام قامت سفيد در گوشه اي ايستاده از مخاطبان خود پذيرايي مي كرد..سلام كردم. با تمام خلوص جواب گفت، از او خواستم تفرجي در آثارش داشته باشم و با ديدي بازتر براي صحبت بنشينم،.... قبول كرد. هنوز نيم دور از فضاي نگارخانه را نرفته آيينه اي به تمام چشمانم را خيره ساخت، آيينه اي با تذهيب دستبندهاي دست بافت زنان كرمانچ شمال خراسان با عمقي در ميانه ي تصويركه حاصل رنگ پريدگي آيينه بود و عبارتي از حافظ، سرشار......
ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغني ست
دوباره اشكي راه گونه را لغزيد.عجيب است نزديك دو ماه بيستون در نشئگي اين شعر فرو مي رود ومي آيد و جذبه اي تمام ،به حركات و افكار من جهت مي بخشد تا كاري شود كارستان، و حالا درست در آخرين لحظات، مهر تاييد مي زني، بر پيشاني اين همه نزديكي ، اين همه حضور و اين همه سادگي.
اين كه به هر بهانه كه بود اورا بردم....بماند.
.اين كه به بركت اين همه دعاي مسيح به اجابت رسيد....حتما.
اين كه به همين سادگي مي آيي.
اين كه به همين نزديكي مي رسي.
اين كه باران تكرار توست.
اين كه...........
پرده ي آخر:
شب هاي سخت اجراي برنامه فشار زيادي بر من وارد مي كرد.جمعيتي قريب 8 تا10هزار نفر براي تماشاي زيست بوم اقوام و خريد از غرفه هاي صنايع دستي به ورزشگاه مي آمدند و نزديك 80 درصد آنها براي تماشاي موسيقي آييني اقوام در انتهاي وقت غروب مي ماندند ..خدا را شكر به رغم همه ي تهديدها وفشارها برنامه به اختتاميه رسيد...و دوباره سر و كله ي سعيد پيدا شد.مي خواهم متن تقدير از هنرمندان را بنويسي....دردسر ندهم هرآنچه بالطف او آغاز مي شد ، با همان هم پايان مي يافت .مثل هميشه ... آن چه مي آيد به زبان خامه جاري شد درياد وطن .....
براي وطن:
به تنگستان، رئيسعلي، خاطره ي دليرانت.
به جنگل، ميرزا، استواري در ختانت.
به شرقي ترين آواي يك لهجه كه كران تا كران قله هاي آبي آسمانت را ازدنا تا دماوند درمي نوردد.
به فرهاد شيرين تيشه هاي حقيقت مانده در شكاف كوه هايت.
به حافظ، سعدي، زكريا ،ابوريحان، بوعلي
به نغمه هاي دل انگيز معرفت توحيد بر بلنداي مناره ها و گلدسته هايت، آنجا كه شكوه رستگاري را به فرياد مي كشد.
به دهلاويه ، فكه، دوكوهه و صلابت ابرمردي كه روح خدا بود
به شقايق شقايق، لاله هاي واژگون دشت فارسان، كه خاطره ي بلم هاي به ساحل نرسيده ي اروند را در جان عاشقانت زنده مي كند.
من در حجم سيلان اسطوره ها و ريشه هايت جا ماندم و در زلال بلند آينه ها يافتم :
حب الوطن من الا يمان را.
زلال بلند ائينه ها:اشاره به حضرت ختمي مرتبت محمد (ص)
باز اين گنبد آئينه شب زمزمه داشت
آه اين ناله ي جانسوز تب همهمه داشت
بازدر پرده ي شب خيز يكي مي ناليد
با خدايش به همه خلق زمين مي باليد
دست دردست خدا بود و به يغما مي رفت
دل ديوانه كه ديشب به تماشا مي رفت
ناله بود وعطش صبح، كه پيمانه شكست
عشق دل رابه سرانگشت اهورايي، بست
راه درمانده ي تقدير كه هموار نشد
چاره اي را سر آشفته بجز دار نشد
خسته خسته به تمناي تو پرواز دگر
مي روم ازسركوي تو به آواز دگر
به تكاپوي تو انديشه كجا ها كه نرفت
فكرت خام دل زار چه بي جا كه نرفت
بازبگذر به صفا از سر اين قصه ي عشق
باز كن پرده اي از پرده ي ناخوانده ي عشق
مشكن اين ناله ي جانسوزاهورايي را
بشنو اين زمزمه ي خانه ي سودايي را
محو كن خانه به طوفان بلايت، يارا
رام كن بنده ي سرگشته ي بي پروارا
از آبي ترين سمت شب
بر شبيخون يادت گريستم.
تنها تو بودي
وچكامه ي راز،
كه بر پرده هاي بيدلي
نواي لا مي زد.
تنها تو بودي!...
به نيمه ي دوم ماهي از آن سوي رنگهاي خدايي ،به عشق ساده ي پدر ومادري غرق باورهاي كاهگلي ،آئينه وار به خصلت نيكوي بشر آمدم ،به عبارتي شدم.
در خانه اي كه پشت بادگيرهاي اصالت صداقت مي فروخت تا از آن سوي ناودان حقيقت باران بريزد، مشهور به زمزم، آب، چشمه، آئينه از همان آغاز.
چاره نبود بودن را تا من بسازم.
تا آنجا كه با پدر ومادر بود آينه زلال وآب جاري.
به هوس همان بابا كه همه چيزش چهار ديواري مسجد بود و قاب آئينه اي كاشي هاي فيروزه اي محراب براي همه ي عمر به ثابتِ ايمان شهره يافتم تا زنجير كه نه به تدبير چيزي از جنس خودم حيران تيك تاك ساعات عمر، مغمون گذر لحظه ها در حسرت دگرگوني آفتاب وجود باشم.
آهسته آهسته كه نه بالاخره بزرگ شدم.
البته من نفهميدم، آنها كه كشيدند مي گويند درد سر داشتي چونان شاخي بر راه وسنگي درمسير.
دوباره پائيز بود كه سيزده بار گل شكفته بود از پي هم و مي گذشت از بهار كه به اتفاقي ساده دل داديم ،انگار پلي بود براي درك تمامي فاصله ها كه مي خواهد چيزي از جنس دچار، انسان را.
مي برد چه كسي را نمي دانم، چه چيز را شايد من را.
بيست و هفت سال مي رفت كه از اتفاق چهارده سال من همه چيز را نقطه مي ديدم چه رنگي، خدا مي داند،...خدا مي داند....مثل آوردني كه اختيار دركار نبود، مي رفت، مي برد، مي شد.
غريب تر از من نبود، درست كمي مانده تا كمر گل سرخ به تبر تقدير تا شود هوس شدن دوباره آمد و شد آنچه بايد مي شد، انگار يكي زاغ سياه ما را چوب مي زد و از دور مي كشيد نقشه بدون تأمل از پس هيچ تأخير.
هنوز نوك انگشتان پا به آب نرسيده يافتم سرتاسر وجود را خيس از موهبت باران
مركب دريا و موج آن بالاي بالاي بالا وكسي آنسوتر در جاده اي از آغاز، دلواپس دوباره ي باغ اطلسي .
طائفه اي از نمي دانم چه كسي و نمي پرسم چه جنسي به قصد آزار مي آمد و من ياد مي گرفتم مقابله را چگونه شيوه.
دوباره داشتم مي شدم كه دستي از دور دست خاطره شانه را نشانه رفت مادر بود به رسم قديم بايد مي رفتم به رسم جديد شايد، دوباره پائيز بود كه اراده در قحط سال بي برگي آن سوي جاده هاي زندگي پيوند مي خورد و شاخ محبت مي بست بر برگ همراهي زمانه.
دوباره شد آنچه بايد مي شد.
مسيح ميوه ي زندگي من شد مي ترسيدم بشود چيزي از آن دست كه من شدم چرا كه به ناچار او هم، از آغاز ثابت بود از جنس ايمان.
هنوز بوي كاهگل هاي باران خورده ي چفت خانه ي همسايه با پنجه ي كبوتران چاهي بر سر بام آزادي مشوش نشده بود كه من خيال كردم آدم شده ام و شد آنچه بايد مي شد
كمي ميل به جنون ، لختي شور ، مثقالي نمك عشق حاصل ارادت ايام نمي دانم چگونه گذشت خواست تا من در عصر عسرت كارمند از قماش فرهنگ باشم تا هم غم نان را و هم نام را با هم كيسه كنم چراكه بايد رضا به داده مي دادم و از گره جبيني مي گشادم تا باور كنم كه بر من و تو در اختيار نگشودند...
ببين من چه مجبورم.
نا خدآ گاه دلم می شکند برسردست
مهر باطل زند این یکسره بر هرچه که هست
ناله ام خانه ی طوفان زده ی صحرایست
که شبی سخت به باران حوادث پیوست
مگر این راه به سرمنزل مقصود رسد
که همه آینه ها در کف دستم بشکست