تبليغاتX
بادگيرکاهگلی

این روزها هر روز به بهشت می روم

شنیده  بودم  بهانه نمی خواهد ، بها می طلبد

وچقدر از بهانه ها لبریزم.

حالا  نگاه می کنم، می بینم بهشت را باید خرید..

این روزها هر روز  به بهشت می روم.

  باور نمی کردم این راه به اینجا برسد. بچه ی کوچه پس کوچه های تنگ محله های قدیمی و پیچ پیچ اتوبان ها و راههای نرفته ، چه سرنوشت نوشته ایست  زندگی ،که به می خواهم  و نمی خواهم تو بستگی دارد و اراده ای که به تماشا می نشیند تا زاغ سیاه تورا چوب بزند..

عجب بازی گرگم به هوایی!

 ببین فلانی !

 بارها گفته ام  تو هم می دانی ..مرا نه تاب اینهمه بوده، نه هست.. خیلی وقت است عِرق گرگ شدن را بخشیده ام به آنهایی که......، درلابلای معصومیت های  کاهگلی  کوچه ها طول کشیده تا اکنون باورِِ دل ..

 آنسوترها که در تاب پریدن  از نهر های سادگی به سرشاری احساس پروانه نزدیک تربودم. 

آنروزها کجا و این روزها  ..

حالا کسی نفهمد استخوان عاشقیم در سکسکه ی آرزو به گِل نشسته  

 بی هیچ آبی که سرزند از التهاب راه..

نه  فلانی !

آبشخور ما را فرق گذاشتی، بماند!..

حالاتو می دانی! اشکال از من نبود..

من همان جاده ی مال رو ساده و خاکی را گرفته ، بالا آمدم.

 پیداست از تاب نداشته و توان فرسوده ام .

 

 تا بام های حادثه با راز می گذشت

اندازه ی نیاز من ایجاز می گذشت

چون سایه تا رها شوم از بطن آرزو

کبک خیالم از گذر باز می گذشت

 

 حالا نگو بمان و بگذر از این مقال.....

 این روزها هرروز به بهشت می روم

با اتاقی و  پنجره ای ، که  دل می گشاید به ارتفاعات شمالی شهر، درزمینه ای از دار و درخت

در این  بارو  که من نشسته ام، زمین در گیر و دار بازی  خویش است ..

 با ما چه می کند؟ این تاب بی حساب

این روزها هرروز به بهشت می روم

اما............................................................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 14:14  توسط محمد ثابت ايمان  |