برای تو که بی درنگ به تماشا می نشینی
صبحگاه به بهانه هر طلوع
ازخاطر گل های خرزهره
در پریشانی کدام باغچه
درخت توت امید های بلند!
انگور نرسیده بر تاب بی جان
چشم های لاله عباسی دم غروب
گاهگل های نم خورده
ناودان عطش
چوب بست خستگی های به اوج نرسیده
در غبار باد بادگیرها
کبوتر مانده بر پیشانی مغرب دل را
تا نمی دانم های آنچه تو می خواهی
بر بال آرزو
بنشان و برو...
.......................................................................................................................
در بیکرانه ای به وسعت آفتابی عالمتاب
عطر یادت لحظه های هماره ی جان را بر مشام این همه پریشان می سازد.
اینهمه رنگ را از کجا آورده ای! تا این همه را از لذت حضور چونان ذره در پی آفتاب بینی
رنگین کمان آرزوها آنجا که می تراود؛
آنجا که می شوراند؛
آنجا که می آفریند؛
برحضرت بی دریغ آفتاب تو نظر دارد
اینهمه را از توست
زین سبب
دریا دریا شورانگیزی، جنگل جنگل وهم، وبیابان بیابان نگاه، ما را
در لجه ی چشمانی آنسوتر غرق تمنا دارد؛
این همه را از توست!
مدید زمانی است خویش را از قید بازی شعر رها نیده ام
باورم نیست بی قافیه ی غزل چشمک پرانی های هر روزه ی یار، زندگی کرده باشم
حالا هم همان را عشق است و هر چه بر این واداده قایق رو به باد، خواهد گذشت.
مدید زمانیست به هر چه می آید و نمی آید این وادی دچارم..
نه غم نانی و نه نامی!
چون سالک بچه راه طی کرده هایی که بر امید ننه ی راه، بر پستانک یقین نشسته و...
نمی دانم کی و کجا د لخوش به تاتی های راه...
نه شوق عطشناکی گره های پیچده در دهلیز سینه، نه شکفته رسم بیداری
هر چه هست نمی دانم اکنون باور بر باروی همیشه ی تردید
حالامی نشینم...
تا نوای ربنای مغرب آفتاب دلدادگی ها
تا این همه آسمان که در تو می بارد
یا این همه باران که بی تو نمی اید
.
.
ای خدای آبی های هر آنچه دور
وی مراد استجابت های به همین نزدیکی
روزگاران مرا دریاب.........
خیس خیست شده ام لحظه ی تقدیری من
پاک پاکم کن ازاین محنت تدبیری من
روزها می گذرد از پی یک لانه ی نور
می کلافم به خود و حلقه ی زنجیری( من)
من توام یا تو منی باز کن این عقده ی ناز
که تمام است دگر فرصت شبگیری من
بگشا بغض طربناکی این منزل را
ناله می گرید از این حال زمین گیری من
باخودم گویم از این دفعه که آغاز شدی
سر گذارم به غم و قسمت تقدیری من
رهی از راه بزن تا به رهای تو رسم
ای تمام قلم و قصه ی تقریری من
التماس دعا
...........
کاریزهای نگاه من
آمدم
به حرمت آوازهای نخوانده
که طلوع چشمانت را جاریست
تا خیال مغرب نگاهت
روشنی جوید
راه های نرفته را
کنار شط آبی آرزو
التماس راه و بغض ماه
چون ماهیان کوچک این رود پرخروش
تا ناکجای مقصد دریا دویده ایم
با ما چه می کنی ...
شب نشکفته ی آرزو!
راستی...
برصداقت کدام مدار صبح خواهد شد.
لبریزهای خیال تو
کاریزهای نگاه من