در بن بست اشتیاق ،به هروله ی نگاه معشوق
از ساحت قدیس این دریچه ی گشاده به نور
برای کاهگل های کوچه ی دلم
آنجا که کبوتران به گاه تماشا می آیند
و دانه بر می گیرند از چینه ی یا د
تا تشویش پنجه های نشسته در نم
کاهخیس های باران خورده ی روسوی آسمان را
بیامیزد با عشق
بیانگیزاند با شوق
و بتراود با راز
برای کاهگل های کوچه ی دلم
می نویسم کبوتر
می خواهم آرزو، می خوانم خیالی که شد، می بینم اوج
آسمانی آبی، پنجره ای باز،نیتی گشوده بردامان خیالی خیس
برای کاهگل های کوچه ی دلم...!
تا نوای ربنای مغرب آفتاب دلدادگی ها
تا اینهمه آسمان که در تو می بارد
یا اینهمه باران که بی تو نمی بارد
ای خدای آبی های هر آنچه دور
وی مراد استجابت های به همین نزدیکی
روزگاران مرا دریاب!
آنجا که از بارش اطمینان لحظه جاریست و از چکامه ی جان تا گلوگاه خسته می فرساید
حنجرآرزو !
مشتاق درد ها
در آنسوی لحد به فراسوی تجردهای رها
آن وادی شکفته گل های ناممکن حیات
در استقبال کوچه باغ ملائک ملکوت
تا در تاریکی نهان و پاچیدگی جان ،سر از جیب نجابت بر گیرد، گره از مهر بسته باز کند، بند اسارت گشاید
آنگاه حیوان به رقص آید ،خاک عاشق شود
آسمان در ولوله یی مستانه باران !
مشتاق دردها
اینگونه خواهمت، ای عشق!
اینگونه جویمت ای درد!