تبليغاتX
بادگيرکاهگلی
باخویش دل گفتم چه می شد اگربرای همه عشاق عالم معشوقه ای چون تومی بود..

 اینگونه که  نگاهت می آمیزد، اینگونه که می ماند، جان در نثار بی قراریت  کم می آورد

 در کف دشت های  بیدلی آهوی چریده ای از بوی پونه ها به التماس  این همه گم  شد ..

 زندگی که هیچ!..

چه می شد زیر بارانی از مهر در پاییزی ازهمین فصل های پیش رو

 نیامده ، با  آسمانی  گرفته زلفی چون تو  خاطر مجنون پریشان را در لابلای گیسوی آویزان شا خه های بی برگی شانه می زد..چه می شد این همه نامه بی پاسخ باد نمی ماند... و لیلا های همه ی عالم باسبد هایی مملو از گل های داوودی به استقبال کوچه های بی پنجره می رفتند..

وای اینگونه که تو می نوازی صفحه ی پریشانی زمزمه سوزن میخورد ..ا پروانه در بهت  می ماند، گل در آبگینه رنج ،پرنده در غربت .

وای اینگونه که تو می نوازی!

بانوبهشت لیلا ندارد...

 آسمانی ترین عشق ها در زمین است.

.بانو وعده ی امروز را به فرداگذاشتن تردید مرگ دارد وحسرت نبودن.

من براین پیغامک های دلدادگی تا نهایت قاصدک های رسیده در این باران دلگیر و وقت نشناس

 خیس عاطفه ای هستم که تا ابتدای  کوچه ی آرزو رفت وبرنگشت..

حالا بگو کدام پنجره تو را خواهد گشود

پاییز برگ های رنگ به رنگ

باران عطش ها ی نارس

کوزه های شکسته بر بستر بی جان رود

آشوب های دل انگیز یاد

دربرآشفتگی های پیش از این  کدام شناسه، در وز وز کدام برگ ، بر دامن دوباره کدام  راه ....

 دوباره رسیدن، تکیدن و جا ماندن..  

کجا طلوع خواهی کرد...

اللهم انی ارغب الیک........................

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 18:0  توسط محمد ثابت ايمان  | 

برای تو که بی درنگ به تماشا می نشینی

صبحگاه به بهانه هر طلوع

ازخاطر گل های خرزهره

  در پریشانی کدام باغچه

 درخت توت امید های بلند!

 انگور نرسیده بر  تاب بی جان

 چشم های لاله عباسی دم غروب

  گاهگل های نم خورده 

ناودان عطش

چوب بست خستگی های به اوج نرسیده

در غبار باد بادگیرها

کبوتر مانده بر پیشانی مغرب دل را

 تا نمی دانم های آنچه تو می خواهی

بر بال آرزو

بنشان و برو...


.......................................................................................................................


در بیکرانه ای به وسعت آفتابی عالمتاب

عطر یادت لحظه های هماره ی جان را بر مشام این همه پریشان می سازد.

اینهمه رنگ را از کجا آورده ای! تا این همه را از لذت حضور چونان ذره در پی آفتاب بینی

رنگین کمان آرزوها آنجا که می تراود؛

آنجا که می شوراند؛

آنجا که می آفریند؛

برحضرت بی دریغ آفتاب تو نظر دارد

اینهمه را از توست

 زین سبب

 دریا دریا شورانگیزی، جنگل جنگل وهم، وبیابان بیابان نگاه، ما را

 در لجه ی چشمانی آنسوتر غرق تمنا دارد؛

این همه را از توست!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:17  توسط محمد ثابت ايمان  | 

مدید زمانی است  خویش را از قید بازی شعر رها نیده ام

باورم نیست بی قافیه ی غزل چشمک پرانی های هر روزه ی یار، زندگی کرده باشم

حالا هم همان را عشق است و هر چه بر این واداده قایق رو به باد، خواهد گذشت.

مدید زمانیست  به هر چه می آید و نمی آید این وادی دچارم..

نه غم نانی و نه نامی!

چون سالک بچه راه طی کرده هایی که بر امید ننه ی راه، بر پستانک یقین نشسته و...

نمی دانم کی و کجا د لخوش به تاتی های راه...

نه شوق عطشناکی گره های پیچده در دهلیز سینه، نه شکفته رسم بیداری

 هر چه هست نمی دانم اکنون باور بر باروی همیشه ی تردید

حالامی نشینم...

 تا نوای ربنای مغرب آفتاب دلدادگی ها

تا این همه آسمان که در تو می بارد

یا این همه باران که بی تو نمی اید

.

.

ای خدای آبی های هر آنچه دور

وی مراد استجابت های به  همین نزدیکی

روزگاران مرا دریاب.........

 

خیس خیست شده ام لحظه ی تقدیری من

پاک پاکم کن ازاین محنت  تدبیری من

روزها می گذرد از پی یک لانه ی نور

می کلافم به  خود و حلقه ی زنجیری( من)

من توام یا تو منی باز کن این عقده ی ناز

که تمام است دگر فرصت شبگیری من

بگشا بغض طربناکی این منزل را

ناله می گرید از این حال زمین گیری من

باخودم گویم از این دفعه که آغاز شدی

سر گذارم به غم و قسمت تقدیری من

رهی از راه بزن تا به رهای تو رسم

ای تمام قلم و قصه ی تقریری من

 

التماس دعا

...........

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 16:7  توسط محمد ثابت ايمان  |